چند روزه دارم به این فکر میکنم که چقدررررر زمان زود میگذره.وچقدر زود رسید زمانی که کمی نگران چروکهای ظریف دور چشمم باشم.فکر میکردم قراره تا ابد یه دختر پر شر و شور و باطراوت بمونم.اما چیزی که بیشتر از آثار سن روی پوست نگرانم میکنه اینه که تو این سالها چیکار کردم؟امثال سهراب و فروغ،زود رفتن ولی چه گنج گرانبهایی گذاشتن...

من چیکار کردم؟بود و نبودم تو این دنیا چه اثری داره؟گاهی فکر میکنم هنوز دیر نیست ولی مثل میلیونها آدمی شدم که از این فکرا به سرشون میزنه اما زود گذره و به روزمرگیشون بسنده میکنن...

آه...

یه جایی هست که من برای کاری تقریبا هر هفته میرم.اونجا با یه دختری آشنا شدم که هم خانومه،هم به سلیقه من خیلی خوشگل وخوش اندامه.امروز داشتم نگاهش میکردم،با شوخی  بهش گفتم:"شوهرت بهت نمیگه چقدر خوشگلی؟" یه لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت:"شوهر من اصلا باهام حرف نمیزنه کلا"!!!!!!

با خودم فکر کردم چقدر ما آدما قدر چیزایی رو که داریم نمیدونیم؟از بین چیزهایی که داریم-ومسلما مجموعه ایه ازخوبیها و بدیها-چقدر قسمتای مثبتش رو میبینیم؟چقدر درگیر روزمره زدگی شدیم؟چقدر عشق تو زندگیامون تاثیر میذاره و چقدر با بقیه قسمتش میکنیم؟

هیچکس جز خود اون خانوم و همسرش نمیدونن که دقیقا تو رابطه شون چی میگذره،و صد البته که نه به من و نه به هیچکس دیگه ای مربوط نیست.اتفاقات روزمره برای من فقط یه جرقه هستن که از ورای اونا به چیزای دیگه ای فکر کنم.

فکر کردن،اگه آدمو به جاهای خوبی برسونه بد نیست.نه؟

پاییز در راه است،نسیم می آید،غارغار کلاغها می آیند،و غروبهای نارنجی،و نم نم باران.آسمان خاکستری،بوی خاک نمدار،و تکرار زجر آور این سوال:تو کجایی که ببینی؟

                                      

دلم برای خنده هایت تنگ شده است.برای صدایت،که هرگز بلند نشد،گله ای نکرد،حرفی نزد و خاموش شد..

                                  

تنها چیزی که از این دنیا میخواستی عشق بود،و این تنها چیزی بود که دنیا به تو نداد.

                                

چرا دستانت را نبوسیدم؟که همیشه بخشنده بود

چرا به اندازه کافی نگاهت نکردم؟چرا بویت نکردم؟

چرا بر عظمت روح لطیفت سجده نکردم؟

مرا ببخش

نفهمیدم...

                                        

بال هایت را هیچکس ندید،ای فرشته کوچک معصوم...

                                                                                                                           سال 1391

چند وقت پیش برای رفتن به جایی خیلی عجله داشتم.تاکسی گرفتم و توی راه ،اصلا خیابونا،درختا و هیچ چیز دیگه ای رو نمیدیدم.ذهنم هزار جا میرفت.وقتی رسیدم ،به راننده گفتم: "هرجا براتون راحته لطف کنین من پیاده میشم".بعد گفتم:"چقدر تقدیمتون کنم؟".و در آخر گفتم: "روز خوبی داشته باشین".همه این حرفا رو ناخودآگاه زدم،ولی راننده یهو برگشت گفت: خانوم شما چقدر خوش برخوردین.ممنون از انرژی مثبتی که بهم دادین!!!!!یهو از عالم هپروت برگشتم.توی ادامه راه که داشتم پیاده میرفتم لبخند زده بودم.نسیم رو روی صورتم حس میکردم.سبزی درختا رو میدیدم.حواسم جمع انرژی مثبت شده بود.چیزی که من حواسم بهش نبود،ولی راننده چرا...

داستان کوتاه کوتاه مدت خیلی زیادی نیست که مطرح شده اما به نظر من اگه خوب نوشته شده باشه میتونه خیلی تاثیر گذار باشه.و صد البته نوشتنش میتونه برای نویسنده عصبی کننده باشه.چون مجالی برای توضیح اضافه نداره.تنها کتابی که من میدونم تو ایران چاپ شده داستان های 55 کلمه ای هست.شاید کتابای دیگه ای هم باشه که من نمیدونم.در هر حال چندین بار این کتاب رو خوندم و هنوز برام جذابه.انتخاب کردن بین این داستانها واقعا مشکله.من این داستان رو مینویسم.شاید انگیزه ای شه کسایی که نخوندن برن بخرن و لذت ببرن.

همین یک سال پیش بود

وقتی داگ،ایستاد و از بالا به جویی خیره شد،نسیم ملایمی وزید.

داگ گفت:"سلام جویی"

سکوت هردو را احاطه کرده.

"جویی،متاسفم.نمیخواستم این طور بشود،نمیخواستم.راستی جویی،کریسمس مبارک.

داگ یک شاخه گل سرخ روی قبر جویی گذاشت و کمی دور شد.

داگ پرسید:"میتوانی روزی مرا به خاطر این که مست پشت فرمان نشستم،ببخشی؟

                                                                                    گریس کاگویمباگا

 

من به شدت سرما خوردم و در حال استراحتم.به خاطر همین امروز میتونم تا دلم میخواد واسه خودم پست بذارم.بگذریم. قصدم از نوشتن این پست چیز دیگه ایه.من رژیمم و غذاهای محدودی هست که میتونم بخورم.چون برای لاغری عجله دارم.اما تو مطالعاتی که در مورد رژیم غذایی داشتم یه نکته جالبی هست.اینکه اگه لقمه هاتون رو کوچیک بردارین،کاملا آهسته غذا رو خوب بجوین وخوب مزه مزه کنین و قبل و همراه غذا سبزی و سالاد بخورین بدون رژیم گرفتن لاغر میشین.چون حدود 20 دقیقه طول میکشه که مغز فرمان سیری صادر کنه.آهسته خوردن، این فرصت رو به مغز میده.مزه مزه کردن از نظر روانی رضایت ایجاد میکنه و سالاد معده رو پر میکنه و از پرخوری جلوگیری میکنه.اینو تجربه کردم.من در حالت عادی، توانایی خوردن یه دیس برنجو دارم.اما با این روش ،بیشتر از 8 تا 10 قاشق برنج نمیتونم بخورم.داشتم فکر میکردم این مثل مراقبه کردن میمونه.لحظه لحظه لذت بردن از غذا.تو یکی از کتابای اوشو خونده بودم اگه میخواین سیگار رو ترک کنین، باهاش مراقبه کنین.در لحظه کشیدن سیگار ،همه هوش وحواستون به هر پکی که میزنین باشه.کاملا در زمان حال باشین و به گذشته و آینده فکر نکنین.این باعث میشه به عبث بودن کاری که میکنین پی ببرین و دلتون رو بزنه.برام جالب بود.اگه تو همه کارایی که میکنیم واقعا حضور داشته باشیم حتما به نتایج بهتری میرسیم و انرژی ذهنی هم هدر نمیدیم.این قراره تمرین جدید من باشه.مراقبه با همه چی.

 

اینم اضافه کنم:یه جایی سخنی از بزرگان خونده بودم که میگفت آدم نباید فقط کارایی رو که دوست داره انجام بده،باید هرکاری رو که انجام میده دوست داشته باشه.گاهی کاری رو که خیلی دوست ندارم و باید انجام بدم یاد این جمله میفتم و موفق هم میشم که ازش لذت ببرم.خودمم همین الان کشف کردم که دقیقا چیکار میکنم:مراقبه...

یادمه بچه که بودم وقتی بارون میومد دلم میگرفت،اما وقتی برف میومد ده تا جوراب رو هم میپوشیدم تا پاهام خیس نشن و ساعتها برف بازی میکردم.نه سرما حالیم میشد نه گذر زمان.اما حالا بارون و به برف ترجیح میدم.هنوز وقتی برف میاد ذوق میکنم اما یه گوشه ذهنم درگیر زمین یخ بسته بعدش میشه.نمیدونم دوره زمونه عوض شده یا من عوض شدم؟

بچه که بودم اون حس خوشبختی ای که سر میز غذای چهار نفره موج میزد رو نمیفهمیدم.الان که خودم برای خودم خونه زندگی دارم گاهی آه حسرت میکشم.دلم هوای امنیت اون موقع ها رو کرده.نمیدونم خوشبختیا کمرنگ تر شده یا من خیلی به گذشته ها وابستم؟

بچه که بودم بابام برام شعر میخوند.گاهی از هلیای "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" میگفت.عزیز دلم بود.بتم بود.هنوزم هست.فکر نمیکنم هیچکس رو تو دنیا بیشتر از بابام دوست داشته باشم،بوی پیپش،بوی ادکلنش که تا ساعتها بعد از سر کار رفتنش تواتاق میموند،آهنگ صداش و هزار تا چیز دیگه به وضوح باهامه.همه دخترا اینقدر بابایی هستن یا فقط من اینجوریم؟

بچه که بودم گاهی که آفتاب بعدازظهر از پنجره آشپزخونه پهن میشد،مامانم کیک درست میکرد ومن همیشه  انگشت میکردم تومایه کیک و میخوردم.وااای...آفتاب ملایم و بوی وانیل که تو خونه میپیچید چه حس قشنگی داشت.بابای من از اون مردایی بود که خیلی درگیر کارش بود وهمه کارای ما رو دوش مامانم بود.از دکتر و بردن و آوردن از مهد کودک وبعدها ثبت نام مدرسه تا خرید و بازی و ...یادمه غذای مورد علاقم بیف استروگانف بود.هرقت جایزه میخواستم درخواست این غذا رو میکردم.بعدها خونمونو عوض کردیم.اما من الان تو همون خونه دارم زندگی میکنم.اما آفتاب بعدازظهر دیگه برام اون حال وهوا رونداره.نمیدونم آفتاب بی رمق شده؟ یا بوی مامانم از این خونه کم شده؟ یا من زیاد به گذشته وابستم؟یا دلیل کمتر لذت بردن اینه که کلا عوض شدم؟

منظره پشت پنجره از نمای خوشگل یه خونه ویلایی با درختای چنار تبدیل شده به نمای بد قواره یه ساختمون نیمه کاره.پنجره اتاق خوابو میگم.الان دارم به بارون نگاه میکنم و دلم نمیگیره از خود بارون.اما یه حسی تووجودم هست که گفتنی نیست...من قطعا عوض شدم...

میخوام شروع کنم به نوشتن.اما هنوز مطمئن نیستم که چی میخوام بگم.از کجا شروع کنم وازکی...

حرف بسیاره برای گفتن.وخوبه آدم حرفاشو بتونه بزنه.اونم جایی که احساس امنیت بکنه.

احتمالا از خودم،زندگیم،افکار عجیب وغریبم و اتفاقاتی که به نوعی من درشون سهیمم بنویسم.

شروع میکنم و خودش کم کم میره هرجا که لازمه...